امشب...

ای یار تو که خود همه دیباچه ی نوری باز آ که من پر ز گناهم چه کنم من؟
در حسرت دیدار تو عمرم به سر آمد آخر نشدی نور نگاهم چه کنم من؟
باز هم نیمه ی شعبانه...با همه ی چراغونی هاش و شلوغی هاش و خاطره ی شربت و شیرینی ها و بوی خوش اسپند و آدمایی که با دل صاف و روی خوش نذری پخش می کنن به امید اینکه مورد عنایت گوشه چشم "او" قرار بگیرن...
یک دسته گل نرگس برا خودم می خرم و میام خونه میذارمش رو میز و میشینم بهش خیره میشم و سرمست میشم از عطرش و حس غریبی بهم دست میده و ناخودآگاه یاد دعای عهد میفتم و ریتم قشنگش و معنای والاش...
یاد روزایی که هر سه شنبه صبح تو دبیرستان این دعا رو پخش می کردن و همه ی ما از کلاسا میومدیم بیرون و توی راهرو یا رو پله ها میشستیم و هرکی می رفت تو حال خودش و دعا رو آروم با خودش زمزمه می کرد و به معنای نفس گیرش فکر می کرد...یاد روزایی که کل سه طبقه ی دبیرستان تو سکوت فرو می رفت و فقط گاهی صدای هق هقی بلند میشد و حتی تا وقتی معلم ها میومدن سر کلاس هم گریه ها قطع نمیشد...
خدا می دونه که چقدر این دعا روح و قلب آدمو تسخیر می کنه و چه حالی به آدم میده...این دعا حتی احترام و ادب و وحدتو هم به آدم یاد میده...وقتی میرسید به جایی که میگه "القائم بامره" همه به احترام اسم قائم امام زمان بلند میشدن و من عاشق این وحدت معنوی ای بودم که تو اون جو جریان داشت...عاشق تمام اون سکوت بودم و عاشق لحن کسی که این دعا رو می خونه و عاشق تمام اون گریه هایی که آدمو سبک می کرد و مثل چشمه زلال...
هرکسی یک بار این دعا رو با صدای ضبط شده ش خونده باشه میفهمه که دارم از چه لذتی حرف می زنم...هرکیم نخونده اینا رو گفتم که بخونه و اونم این لذتو تجربه کنه...
شاید تنها چیزی که بشه تو همچین شبی گفت فقط و فقط همین جمله ای باشه که بارها و بارها پشت شیشه ی ماشینا دیدیم و شاید عمیقا به زبون نیاوردیمش اما امشب فرصتیه که یک بار هم که شده از صمیم قلب بگیم:
اللهم عجل لولیک الفرج
عید همگی مبارک!